تبليغاتX
چهارسو

چهارسو

نصیحت

عجیبه، چند وقت بابا حرفایی به من میزنه.

مثلا امروز صبح بهم گفت:

توکلت رو ببر بالا، قلبت رو پاک کن.

نمی دونم چی شد اینو گفت. ذهنمو مشغول کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 12:31  توسط رهگذر  | 

خرداد

خرداد.

ماه تلخ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:40  توسط رهگذر  | 

سبز

نگران نباش.

پاسبان ها از بادکنک سبز می ترسند.

من دو تا بادکنک سبز توی جیب چپم دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:50  توسط رهگذر  | 

امشب همه پنجره ها را باز می گذارم و همه کوچه ها را به تماشا می نشینم به این امید که یک بار دیگر عبور تو را ببینم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 11:46  توسط رهگذر  | 

برداشت آزاد

حدس بزنید خطبه زیر از کیست؟

الحمدُ للّه أحمده وأستعينه وأومن به وأتوكّل عليه ونَعوذ باللّه من شرور أنفسنا ومن سيّات أعمالنا مَن يَهْد اللّه فلا مُضِلَّ له ومن يُضْلِل فلا هاديَ له وأشهد أن لا إله إلا اللّه وحدًه لا شريك له وأن محمداً عبدُه ورسولُه اصطفاه لوَحْيه‏.‏

واختاره لرسالته بكتاب فَصَّله وفَضِّله وأعزَّه وأكرَمه ونَصره وحَفِظه ضرَب فيه الأمثال وحلّل فيه الحلال وحرَّم فيه الحرام وشَرَع فيه الدِّين إعذاراً وإنذاراً لئلا يكونَ للناس على اللّه حُجَّة بعد الرُّسل ويكونَ بلاغاً لقوم عابدين‏.‏

أوصيكم عبادَ اللّه بتقوى اللّه العظيم الذي ابتدأ الأمور بِعِلْمه وإليه يَصير مَعادُها وانقطاع مُدًتها وتَصرُّم دارها‏.‏

ثم إني أحَذِّرَكم الدُنْيا فإنها حُلْوَة خَضِرَة حُفّت بالشَّهوات ورَاقتْ بالقليل وأينعت بالفاني وتحبَّبت بالعاجل لا يَدومُ نَعيمُها ولا يؤْمَن فجيعُها أكَّالة غَوَّالة غرَّارة لا تُبْقي على حال ولا يَبقى لها حال ولن تَعْدُو الدنيا إذا تناهت إلى أمْنية أهل الرغبة فيها والرِّضا بها أن تكون كما قال اللّه عزَّ وجلَّ‏:‏ ‏"‏ واضْرب لهم مَثَل الحَيَاة الدُّنيا كماءٍ أنْزَلناه من السمِاء ‏"‏ إلى قوله ومُقْتَدِراً نسأل اللّه ربنَّا وإلهنا وخالِقنا ومولانا أنْ يجعلنا وإياكم من فزَع يومئذ آمنين‏.‏

 

این خطبه از هیچ عابد و پارسایی نیست. از ملعون ازل و ابد یزید ابن معاویه است. (منبع : العقد الفريدتأليف:  أبو عمر أحمد بن محمد بن حبيب ابن عبد ربه  )

 پس ملاک خطبه خواندن نیست. یدک کشیدن اسم ها و رسم‌ها و صاحب قدرت بودن هم نیست که کسی‌ را بگوییم علی‌ و کسی‌ را بگوییم معاویه یا یزید یا عمرو عاص یا منافق.

ملاک چیست؟ هیچ مگر قرآن و سنت نبوی و علوی وآل علی‌ (ائمه معصومین) و عقل سلیم که با قلب سلیم همراه است.

بیاید با هم نامه شماره ۱۴ نهج البلاغه از حضرت امیر را بخوانیم:

سفارشى از آن حضرت ( ع ) به سپاهش پيش از ديدار با دشمن در صفين :

با آنان مجنگيد تا آنان جنگ را بياغازند . سپاس خدا را ، كه حجت با شماست . و اگر واگذاريد تا آنان جنگ را آغاز كنند ، اين هم حجتى ديگر است به سود شما و زيان ايشان . هرگاه ، به اذن خدا ، روى به هزيمت نهادند ، كسى را كه پشت كرده و مى ‏گريزد ، مكشيد و آن را كه از پاى افتاده است ، آسيب مرسانيد و مجروح را زخم مزنيد و زنان را ميازاريد و آنان را به خشم مياوريد ، هرچند ، آبروى شما بريزند يا اميرانتان را دشنام دهند . كه زنان به جسم ناتوان‏ اند و به نفس و عقل ضعيف . حتى در زمانى كه زنان مشرك بودند ، ما را گفته بودند كه از آنان دست باز داريم . در زمان جاهليت ، رسم بر آن بود كه اگر مردى با سنگ يا چوبدستى به زنى تعرض مى ‏كرد او را و فرزندانش را ، كه پس از او مى ‏آمدند ، عيب مى ‏كردند و سرزنش مى‏نمودند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 15:31  توسط رهگذر  | 

محرم

آب.

آب را بستند.

از امروز عطش بچه ها سراغ بچه ها میرود و بچه ها هم به سراغ علمدار.

از امروز علمدار به فکر رفتن به فرات است.

ای اشک بیا و تو مثل آب نباش. بیا با خشک نشدنت به آب طعنه بزن. خروش خود را به رخ آب بکش. بیا و آبرو داری کن. من از بی آبرویی آب با خبرم. بیا با ریختنت آبرویم را نریز. رو سفیدم کن.

چرا خورشید یخ نمی زند؟ چرا آب نمی خروشد؟

چرا زمان نمی ایستد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 13:20  توسط رهگذر  | 

محرم

باز هم محرم.

این دفعه واقعا غافلگیر شدم. آمادگی آمدنش را نداشتم. هنوز دنبال پیراهن مشکی ام میگردم.

گوش خود را بر زمین بگذار تا  تو هم بشنوی، خوب گوش کن.

آری

صدای قافله است که نزدیک می شود.

پس چرا نشسته ام؟ پیراهن مشکی ام کو؟

فرصتی نیست. قافله وارد کربلا شده.

امروز سوم محرم است.

چرا زمان نمی ایستد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 13:32  توسط رهگذر  | 

هدیه

تو هدیه خداوندی

تو استجاب دعاهای من هستی

به گمانم

خدا تو را به من داد

تا با

پاکی تو

   لطافت تو

         زیبایی تو

              خنده های تو

همیشه به یاد

پاکی او

    لطافت او

           زیبایی او

              و تمام نعمتهای او

و او

باشم   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:57  توسط رهگذر  | 

شما بودید چی کار میکردید؟

امروز قراره از کتاب تهران و جنگ در فرهنگسرای پایداری تهران رونمایی بشه.

کل کار کتاب رو تیم ما انجام دادم(برادم و دوستش و من و دوستم). طبق قراردادی که با سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران بسته بودیم. البته کار چاپش رو به ما ندادن، چون قیمت ما بیشتر از قیمت موسسه نشر شهر بود. به همین خاطر اونا چاپش کردن. هنگامی که کار تمام شد و موقع تحویل کار شد، از ما فایل اصلی و قابل تغییر کتاب رو خواستن. و چون کارفرما بودن، ما علی رغم میلی که داشتیم قبول کردیم.

بعد از چند هفته با ما تماس گرفتن و گفتن که کار چاپ شده. بیاید و چندتا نمونه بگیرید. ما هم که برای دیدن نتیجه زحماتون روز شماری می کردیم، سریع رفتیم و تحویل گرفتیم.

قشنگی داستان اینجاست که:

مدیر هنری من بودم. بقیه بچه ها هم تو هماهنگی ها و جمع آوری عکسهای کتاب کمک می کردن. یک دیباچه عالی هم با هزار زحمت و اصرارتونسته بودیم از آقای جلال رفیع برای کتاب تهیه کنیم.

حالا.

وقتی شناسنامه کتاب رو نگاه کردیم، همه بچه ها خستگی کار تو تنشون موند که هیچ. یه لحضه همه یخ کردیم هم که هیچ. تو فکر این بودیم که جواب آقای جلال رفیع رو چی بدیم.

آخه می دونید چی دیدیم؟

اسم همه ما و آقای رفیع و خانه پژوهشگران جوان ایران و کانون تبلیغاتی خط نو  حذف شده بود و به جای اون، مشخصات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و موسسه نشر شهر با تمام جزئیات و آرم ثبت شده بود. یعنی کار رو تماماً به اسم خودشون زدن رفت.

شما بودید چی کار می کردید؟

البته این رو هم بگم که ما هنوز پولمون رو دریافت نکرده ایم.

تازه، امروز هم برای مراسم رونمایی از کتاب دعوت شدیم.

جالبه! نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:55  توسط رهگذر  | 

بسیجی؟

امام خمینی: بسیج لشگر مخلص خداست.

شهید آوینی: وقتی از او پرسیدیم که چه آرزویی داری، پیش از آنکه فکر کند گفت: رهایی قدس و بعد اضافه کرد هرچه حضرت امام بفرمایند، او نائب امام زمان است و ما مطیع او هستیم و این همه اطاعت به راستی حیرت انگیز است. بسیجی دلباخته حق و اهل ولایت است و به خود حتی اجازه نمی دهد به جر آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد.

آیا هنوز هم بسیجی لشگر مخلص خداست؟ آیا هنوز هم بسیجی دلباخته حق و اهل ولایت است؟ و به خود حتی اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد؟

قضاوت به عهده خود شما.

شنیده ها به کنار، من در روز 13 آبان 1388 افرادی را دیدم که با عنوان بسیج و بسیجی جمع شده بودن و هرکسی را که توقف می کرد و افرادی را که تجمع کرده بودند و یا هر جمعی را که شعار یا حسین میرحسین  می دادند را با گاز اشک آور و با ضربات بی امان باتوم (چماق،کابل،میل گرد،زنجیر،لوله پلاستیکی آب و ...) از میدان می راندند.خواه  چه زن باشد چه مرد.

من دیدم آن کسی را که نام خود را بسیجی گذاشته بود و با فحش ناموس به پیرزنی  می گفت که برود و دوستانش هم برای ترس آن پیر زن صدای شوکرهای خود را در می آوردند و در آخر هم یکی دیگر برای تمام کردن این ازدهام که باعث آن  خودشان بودن با اسپری گاز آمد.

من دیدم پیر زنی را که داشت از یک جوان 19 ساله با ترس اجازه میگرفت تا با نوه هایش (دو وختر بچه که لرزه را بر اندامشان می شد دید) ازکوچه ای که آنها بسته بودنش رد شود.

من باتوم فلزی را دیدم که به خاطر ضربات زیاد خم شده بود.

من کتک خوردن یک زن را دیدم. من مرگ جوانی را دیدم که یک پسر با سن و سالی نصف او داشت با باتوم به سر و صورت او می زد.

جالب اینجاست که اکثر اینها با نقاب و کلاه کاسکت می آمدن تا شناسایی نشوند.(برای اینکه ریا نشود یا برای اینکه آبرویشان نرود؟)

آری، بسیج لشگر مخلص خداست و هنوز هم بسیجی به خود اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد.

تشکر می کنم از عبدالجبار کاکایی به خاطر معنی کردن این انسان ها:

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:5  توسط رهگذر  |