تبليغاتX
چهارسو
امروز قراره از کتاب تهران و جنگ در فرهنگسرای پایداری تهران رونمایی بشه.

کل کار کتاب رو تیم ما انجام دادم(برادم و دوستش و من و دوستم). طبق قراردادی که با سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران بسته بودیم. البته کار چاپش رو به ما ندادن، چون قیمت ما بیشتر از قیمت موسسه نشر شهر بود. به همین خاطر اونا چاپش کردن. هنگامی که کار تمام شد و موقع تحویل کار شد، از ما فایل اصلی و قابل تغییر کتاب رو خواستن. و چون کارفرما بودن، ما علی رغم میلی که داشتیم قبول کردیم.

بعد از چند هفته با ما تماس گرفتن و گفتن که کار چاپ شده. بیاید و چندتا نمونه بگیرید. ما هم که برای دیدن نتیجه زحماتون روز شماری می کردیم، سریع رفتیم و تحویل گرفتیم.

قشنگی داستان اینجاست که:

مدیر هنری من بودم. بقیه بچه ها هم تو هماهنگی ها و جمع آوری عکسهای کتاب کمک می کردن. یک دیباچه عالی هم با هزار زحمت و اصرارتونسته بودیم از آقای جلال رفیع برای کتاب تهیه کنیم.

حالا.

وقتی شناسنامه کتاب رو نگاه کردیم، همه بچه ها خستگی کار تو تنشون موند که هیچ. یه لحضه همه یخ کردیم هم که هیچ. تو فکر این بودیم که جواب آقای جلال رفیع رو چی بدیم.

آخه می دونید چی دیدیم؟

اسم همه ما و آقای رفیع و خانه پژوهشگران جوان ایران و کانون تبلیغاتی خط نو  حذف شده بود و به جای اون، مشخصات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و موسسه نشر شهر با تمام جزئیات و آرم ثبت شده بود. یعنی کار رو تماماً به اسم خودشون زدن رفت.

شما بودید چی کار می کردید؟

البته این رو هم بگم که ما هنوز پولمون رو دریافت نکرده ایم.

تازه، امروز هم برای مراسم رونمایی از کتاب دعوت شدیم.

جالبه! نه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:55 توسط رهگذر |

امام خمینی: بسیج لشگر مخلص خداست.

شهید آوینی: وقتی از او پرسیدیم که چه آرزویی داری، پیش از آنکه فکر کند گفت: رهایی قدس و بعد اضافه کرد هرچه حضرت امام بفرمایند، او نائب امام زمان است و ما مطیع او هستیم و این همه اطاعت به راستی حیرت انگیز است. بسیجی دلباخته حق و اهل ولایت است و به خود حتی اجازه نمی دهد به جر آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد.

آیا هنوز هم بسیجی لشگر مخلص خداست؟ آیا هنوز هم بسیجی دلباخته حق و اهل ولایت است؟ و به خود حتی اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد؟

قضاوت به عهده خود شما.

شنیده ها به کنار، من در روز 13 آبان 1388 افرادی را دیدم که با عنوان بسیج و بسیجی جمع شده بودن و هرکسی را که توقف می کرد و افرادی را که تجمع کرده بودند و یا هر جمعی را که شعار یا حسین میرحسین  می دادند را با گاز اشک آور و با ضربات بی امان باتوم (چماق،کابل،میل گرد،زنجیر،لوله پلاستیکی آب و ...) از میدان می راندند.خواه  چه زن باشد چه مرد.

من دیدم آن کسی را که نام خود را بسیجی گذاشته بود و با فحش ناموس به پیرزنی  می گفت که برود و دوستانش هم برای ترس آن پیر زن صدای شوکرهای خود را در می آوردند و در آخر هم یکی دیگر برای تمام کردن این ازدهام که باعث آن  خودشان بودن با اسپری گاز آمد.

من دیدم پیر زنی را که داشت از یک جوان 19 ساله با ترس اجازه میگرفت تا با نوه هایش (دو وختر بچه که لرزه را بر اندامشان می شد دید) ازکوچه ای که آنها بسته بودنش رد شود.

من باتوم فلزی را دیدم که به خاطر ضربات زیاد خم شده بود.

من کتک خوردن یک زن را دیدم. من مرگ جوانی را دیدم که یک پسر با سن و سالی نصف او داشت با باتوم به سر و صورت او می زد.

جالب اینجاست که اکثر اینها با نقاب و کلاه کاسکت می آمدن تا شناسایی نشوند.(برای اینکه ریا نشود یا برای اینکه آبرویشان نرود؟)

آری، بسیج لشگر مخلص خداست و هنوز هم بسیجی به خود اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد.

تشکر می کنم از عبدالجبار کاکایی به خاطر معنی کردن این انسان ها:

برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود  برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب  برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم

به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن  به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن  فقط  به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:5 توسط رهگذر |

بالا خره  ۸ صبح  ۸/۸/۸۸ رسید و من هم رفتم دم در دبیرستان.

هیچ کس نبود. ته دلم یه کم خالی شد و با خودم گفتم دلت خوشه ها، سر کاری پسر.

بعد از حدود یک ربع، اولین چهره آشنا رو دیدم.خیلی خوشحال شدم. کم کم بچه ها داشتم می رسیدن.

بعد از یک ساعت تعدادمون به ۱۰ نفر رسید و بیشتر هم نشد.

به هر کدوم از بچه ها که نگاه می کردم یادآور یک سری خاطرات شیرین دوران دبیرستان بودند.

خوشحالی داشت از تو حلقم می زد بیرون ولی روم نمی شد بروز بدم. این احساس رو تنها از دریچه لبخندی که رو صورتم بود می تونستم خارج کنم.

از همه بیشتر دلم برا بغل دستیم (بهزاد مجیدی) تنگ شده بود که شکر خدا اون هم اومده بود.

بچه ها خیلی تغییر کرده بودن ولی من به راحتی می تونستم همشون رو بشناسم. شکر خدا همه سالم و سرحال بودن.

خیلی حرف برا گفتن داشتیم. چند نفرمون متاهل شده بودن، حتی یکی از بچه ها یه کوچولوی ۷ ماهه داشت. خلاصه به اصرار یکی از بچه ها برا خوردن صبحانه گفتیم ف و رفتیم فرحزاد.

قبل از خوردن صبحانه، حین خوردن صبحانه و بعد از خوردن صبحانه حرف و خنده قطع نمی شد.

هرکس شروع کرد ماجرای این ۸ سالش ( از دیپلم تا حالا ) رو تعریف کرد.

در آخر هم قرار گذاشتیم ضمن اینکه با هم در تماس باشیم، هر سال هشتم آبان بیایم و دور هم جمع بشیم.

خیلی حس قشنگی بود. ای کاش می شد این حس رو هم نوشت.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:58 توسط رهگذر |

هیچ وقت تصوری از عاشقی نداشتم. نمیدونستم چه جوریه. حتی فکر نمی کردم یه روز عاشق بشم.

آره، من هم عاشق شدم.

بسم الله الرحمن الرحیم

انا اعطینک الکوثر

فصل لربک وانحر

ان شانئک هو الابتر

عاشق دختری از ذراره حضرت فاطمه سلام الله علیها. دختری هم نام جدش. دختری که در پاکی به سیره آن حضرت اقتدا کرده. خدا کنه لیاقت دامادی حضرت رو داشته باشم.

بزار خلاصه کلام رو بگم:

خیلی دوستش دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:48 توسط رهگذر |

سال ۸۱ بود و ما هم سال سوم دبیرستان که با بچه های کلاسمون قرار گذاشتیم که ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح بیایم دم در دبیرستان.

البته محل دبیرستان عوض شده. ولی من همون محل قبلیش میرم.

خدا کنه بچه ها بیان. از اون وقت تا حالا ندیدمشون.

من که سفر یزد رو هم لغو کردم که حتما برم.

وعده ما ۸/۸/۸۸  ساعت ۸ صبح ضلع شمال غرب میدان شهرک غرب هنرستان انفورماتیک تهران.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:2 توسط رهگذر |

این استرس لعنتی همیشه تو سینه ی منه.

هیچکس اینو متوجه نمیشه. همه فکر میکنن که من چه قدر  آروم و  بی خیال و راحتم.

اما این لعنتی همیشه داره اذیتم میکنه. حتی در آرامش.

جند بار از دستش  فرار کردم ولی لعنتی بازم میاد سراغم.

ضعیف میشه ولی نمی میره.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:18 توسط رهگذر |

می خوام از عزیزانی که این وبلاگ رو از من خواستن، معذرت خواهی کنم.

چون من یه آگهی برای واگذاری این وبلاگ با ایمیلش گذاشته بودم. ولی دلم نیومد. یه جورایی از این اسم خوشم میاد.

خلاصه از این عزیزان واقعا عذر می خوام. ببخشید.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:5 توسط رهگذر |

من پکیدم.

بدجوری هم پکیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:15 توسط رهگذر |