هیچ کس نبود. ته دلم یه کم خالی شد و با خودم گفتم دلت خوشه ها، سر کاری پسر.
بعد از حدود یک ربع، اولین چهره آشنا رو دیدم.خیلی خوشحال شدم. کم کم بچه ها داشتم می رسیدن.
بعد از یک ساعت تعدادمون به ۱۰ نفر رسید و بیشتر هم نشد.
به هر کدوم از بچه ها که نگاه می کردم یادآور یک سری خاطرات شیرین دوران دبیرستان بودند.
خوشحالی داشت از تو حلقم می زد بیرون ولی روم نمی شد بروز بدم. این احساس رو تنها از دریچه لبخندی که رو صورتم بود می تونستم خارج کنم.
از همه بیشتر دلم برا بغل دستیم (بهزاد مجیدی) تنگ شده بود که شکر خدا اون هم اومده بود.
بچه ها خیلی تغییر کرده بودن ولی من به راحتی می تونستم همشون رو بشناسم. شکر خدا همه سالم و سرحال بودن.
خیلی حرف برا گفتن داشتیم. چند نفرمون متاهل شده بودن، حتی یکی از بچه ها یه کوچولوی ۷ ماهه داشت. خلاصه به اصرار یکی از بچه ها برا خوردن صبحانه گفتیم ف و رفتیم فرحزاد.
قبل از خوردن صبحانه، حین خوردن صبحانه و بعد از خوردن صبحانه حرف و خنده قطع نمی شد.
هرکس شروع کرد ماجرای این ۸ سالش ( از دیپلم تا حالا ) رو تعریف کرد.
در آخر هم قرار گذاشتیم ضمن اینکه با هم در تماس باشیم، هر سال هشتم آبان بیایم و دور هم جمع بشیم.
خیلی حس قشنگی بود. ای کاش می شد این حس رو هم نوشت.
آره، من هم عاشق شدم.
بسم الله الرحمن الرحیم
انا اعطینک الکوثر
فصل لربک وانحر
ان شانئک هو الابتر
عاشق دختری از ذراره حضرت فاطمه سلام الله علیها. دختری هم نام جدش. دختری که در پاکی به سیره آن حضرت اقتدا کرده. خدا کنه لیاقت دامادی حضرت رو داشته باشم.
بزار خلاصه کلام رو بگم:
خیلی دوستش دارم.![]()
البته محل دبیرستان عوض شده. ولی من همون محل قبلیش میرم.
خدا کنه بچه ها بیان. از اون وقت تا حالا ندیدمشون.
من که سفر یزد رو هم لغو کردم که حتما برم.
وعده ما ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ صبح ضلع شمال غرب میدان شهرک غرب هنرستان انفورماتیک تهران.
هیچکس اینو متوجه نمیشه. همه فکر میکنن که من چه قدر آروم و بی خیال و راحتم.
اما این لعنتی همیشه داره اذیتم میکنه. حتی در آرامش.
جند بار از دستش فرار کردم ولی لعنتی بازم میاد سراغم.
ضعیف میشه ولی نمی میره.
چون من یه آگهی برای واگذاری این وبلاگ با ایمیلش گذاشته بودم. ولی دلم نیومد. یه جورایی از این اسم خوشم میاد.
خلاصه از این عزیزان واقعا عذر می خوام. ببخشید.
بدجوری هم پکیدم.